دریچه‌ای به هنر و اندیشه

سینما ، فلسفه ، ادبیات ، تاتر

دریچه‌ای به هنر و اندیشه

سینما ، فلسفه ، ادبیات ، تاتر

بعضی از مطالب از من نمی باشدو چون تعداد پست ها زیاد می باشد پس به مرور نام نویسنده اصلی هر مطلب را درج خواهم نمود.

طبقه بندی موضوعی

بد روزگاری شده آقا، بد، آنقدر بد که...، جانم! سیاه نمایی؟ نه آقا این چه حرفیه، کور شویم اگر بخواهیم سیاه‌نمایی کنیم، بله! تشویش اذهان عمومی؟ نه به جان خودم، اصلا این چیزی که شما فرمودید ما نمی‌دانیم یعنی چه. ضمنا ما... ای بابا... روان‌نویسمان را کجا می‌برید... آقا! آقا! آقای محترم، صبر کنید توضیح بدهیم... عرض کردیم بد روزگاری شده اما به جان شما که نباشد به جان عزیزت قسم، قصد بدی نداشتیم، اگر فکر می‌کنید منظورمان افزایش بی‌سابقه قیمت اجناس و اجاره خانه و قسط و بدهی و سایر بدبختی‌هایی از این قبیل است، اشتباه می‌کنید

سبک زندگی من قبل از کرونا و بعد از کرونا تغییر زیادی نکرده. چراکه همیشه و از همان کودکی ام به شدت بهداشت رو رعایت می کردم.بین دوستان اسمم وسواسی بود و حتی به خاطر خراش جزئی که در لبم ایجاد شده بود تا مدت ها در شهر یا دانشگاه ماسک می زدم . حالا بماند چقدر ملت مسخره ام می کردن و پشت سرم می گفتن نکنه صورتش مشکلی داره و یا اصلا لب نداره که همش ماسک می زنه! در مورد حفظ فاصله هم از وقتی عاشق شدم به شدت منزوی بودم و روابط اجتماعیم با دیگران بسیار کم بود و عملا فرد یا افراد زیادی در اطراف من نبود که بخوام فاصله را رعایت کنم و همیشه در

آرمین در دنیای واقعی یک شخصیت بسیار محبوب بود . در مواقع ضروری هممیشه یار و یاور همسایه ها و آشنایان بود و همه ازش به نیکی یاد میکردن . علارغم این فعالیت های اجتماعی ، آرمین درواقع شخصیتی منزوی داشت . تنها زندگی می کرد و دوست صمیمی یا فامیل نزدیکی نداشت .آرمین یک عضو عادی جامه ی کانیبال کافه بود و فعالیت خاصی هم توی سایت نداشت . تا اینکه در 18 ام آگوست سال 2002 ، آرمین یک پست عجیب ( حتی عجیب برای همچین سایتی ) رو فرستاد : به دنبال یک مرد جوان با بدنی مناسب میگردم ، برای قصابی شدن و خورده شدن .

 

انگار یک قرار داد نانوشته ای بین ما وضع شده بود که هر شب از ساعت ده تا خود صبح با ماشین بریم شبگردی. حقیقتا تنها تفریحمون توی  این شهر خیابون گردی و حرف زدن در مورد موضوعاتی بود که برامون جذابیت داشت.

یکی از شبهای سرد زمستون که در سطح شهر دور میزدیم و گرم صحبت از سینمای آوانگارد بودیم، نوجوانی حدوداً ۱۷ ساله رو توی ایستگاه اتوبوس دیدیم.