گاهی آنقدر تحت فشار قرار میگیری که دلت برای شانه های کسی تنگ میشود که رویشان گریه کنی. اگر دردت مشترک باشد...
همگان دنبال جایی برای تسکین درد می گردند.
نگاه ها همواره می چرخد و عاجزانه اشک درونشان جمع میشود که بگذار لحظه ای روی شانه ات گریه کنم...
اما همگان در درد مشترکیم.
اینجاست که خدا دستت را میگیرد و بلندتت میکند.نوازشت می کند و آرام در آغوشت می گیرد.
اینجا خدا هست.
از همه چیز نزدیک تر، و چقدر غریب و تنها است.
انگار یک قرار داد نانوشته ای بین ما وضع شده بود که هر شب از ساعت ده تا خود صبح با ماشین بریم شبگردی. حقیقتا تنها تفریحمون توی این شهر خیابون گردی و حرف زدن در مورد موضوعاتی بود که برامون جذابیت داشت.
یکی از شبهای سرد زمستون که در سطح شهر دور میزدیم و گرم صحبت از سینمای آوانگارد بودیم، نوجوانی حدوداً ۱۷ ساله رو توی ایستگاه اتوبوس دیدیم.
مجله زرد تیتر زد:
دیکتاتورها،
روز به روز بیشتر می شوند
و انسان ها،
روز به روز کمتر .
تنها کسی که خواند ،
قبل اعدام،
شاعر لب دوخته شهر بود....
-------------------
بهنام نجم الدین ( سپنتا ب.ن)