دریچه‌ای به هنر و اندیشه

سینما ، فلسفه ، ادبیات ، تاتر

دریچه‌ای به هنر و اندیشه

سینما ، فلسفه ، ادبیات ، تاتر

چشمهایت ،

      حروف را بی استفاده می کنند !

کافیست ،

            نگاه کنی مرا ...


  بهنام نجم الدین

چه غوغایست !!!
خورشید پس ماه،
ماه پس خورشید.
ستارگان نیز
یک به یک
کم سو شدند .
قیامتی بپا کرده است لبخندت .
تو ،
بارانی از عشق .

تلاوت کن

آیه های اعجازیت را .
سخنت،
جهانی را  بسکوت  میکشاند .


بهنام نجم الدین

 حاکم شهر
دید و گفت و زدند
دختر را.
اما آن پسر
آیا

باکره است...؟؟!


بهنام نجم الدین


داغ دل
نه ابرو ، کمر خم میکند.
تو اما
عاشقانه های دلت را
ببر بازار خدا،
بهای شعرهایت
سایه ای که آفتابی ات کند


بهنام نجم الدین