بروی نیمکت چوبی
درون پارکی به نام تنهایی
بتنهایی نشسته ام
و در هیاهوی پر ازدحام سکوت
به بودن ها و نبودن ها
می اندیشم و میگریم .
کمی دورتر از من
تن تنهای دگری
بلند بلند فــکر میکند
و می خندد .
ژنده پوشیست با افکاری مشوش
و حالی پریشان
او به یقین
دیوانه ای بیش نیست
آه.....
کجای اندیشه خود بودم ؟؟؟؟
بودن ها و نبودن ها
غرق وجود او شده
و افکار من
رها گشتند
بگذار تکلیف را روشن کنم!
بلند بلند فکر کردند و خندیدن
دیوانگیست
یا
در سکوت اندیشه نمودن
و گریستن ؟؟؟
و باز
در تنهایی خود
میگریم و می خندم
بهنام نجم الدین